فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
49
كليات ( فارسى )
الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى » « 1 » سه شخص از جهودان بايستادند و مستمع شدند ، در مسجد درآمدند و در پاى عراقى افتادند و به ارادت بر دست او مسلمان شدند . تمامت اهل شهر جمع آمدند و ايشان را به عظمت تمام در شهر بگردانيدند و مال بىحد بديشان دادند . ايشان يك درهم قبول نكردند . چون به خانه رفتند اسلام بر اهل و عيال خود عرض كردند و پنج تن از قرابات با ايشان موافقت كردند . گويند كه چون سن او به هفده رسيد و بر جملهء علوم ، از معقول و منقول ، مطلع شده بود و مستفيد گشته ، تا چنان شد كه در شهر همدان در مدرسهء « شهرستان » به افادت و ديگران در خدمتش به استفادت مشغول بودند . ناگاه جمعى قلندران ، هاىوهوىزنان ، از مجلس در رفتند و سماع آغاز كردند و اين غزل به آواز خوش و باصول هر چه تمامتر خواندند ، نظم : ما رخت ز مسجد بخرابات كشيديم * خط بر ورق زهد و كرامات كشيديم « 2 » در كوى مغان در صف عشاق نشستيم * جام از كف رندان خرابات كشيديم گر دل بزند كوس شرف شايد ازين پس * چون رايت دولت بسماوات كشيديم از زهد و مقامات گذشتيم ، كه بسيار * كاس تعب از زهد و مقامات كشيديم چون قلندران به آهنگ ايشان اين غزل برگفتند ، اضطرابى در درون شيخ مستولى گشت . نظر كرد در ميان قلندران پسرى ديد ، كه در حسن بىنظير بود و در دل عاشقان دلپذير . جمالى كه اگر نقاش چين طرهء او بديدى متحير گشتى . بار ديگر شهباز نظر كرد و مرغ دلش در دام عشق افتاد و آتش هوا خرمن عقلش بسوخت . دست كرد و جامه از تن بدر كرد و عمامه از سر فروگرفت و بدان قلندران داد و اين غزل آغاز كرد ، بيت : چه خوش باشد كه دلدارم تو باشى * نديم و مونس و يارم تو باشى ز شادى در همه عالم نگنجم * اگر يك لحظه غمخوارم تو باشى چون زمانى گذشت قلندران از همدان راه اصفهان گرفتند . چون غايب شدند
--> ( 1 ) سورة طه آيهء 127 ( 2 ) اين اشعار در متن هيچ يك از نسخها نيست